پوسیدن
گذاشتم بپوسد
نمی آیم
نمی گیرمَ ش
کوچک تر از نقطه ی در حال محوی
از سایه گریخته
در کنار مانده
با من
به دستهایم آویزان
می پوسد
در آخرین صورت ِ در سایه
که سایه حواس ِ روز بود
جمع و در حال جمع کردن.
RSS