دیالکتیک برای توصیف تنشهای فرمیک نارسا و مبهم جلوه می کند، اثرافزایشی ای که آیزنشتاین آنرا واحد معنایی تازه ای میان دو واحد کنار هم می دانست می تواند به شیوه ی غیر دیالکتیک و به نظر من روشمند تر هم توصیف شود : ایجاد نحو میان دو واحد یا "شبه هجاها" که خصلت زبانی از خود بروز می دهند و نقد ادبی از آنجا که در زبان شکل می گیرد، تماس آسان و مستقیم تری با آن پیدا می کند.
سینما در تقابل با ادبیات شبه هجاها ی پیچیده تری دارد اما نحوی که دریافت زیبایی شناسانه را کدگذاری می کند، به همان درجه امکان اعمال پیدا می کند و سینمای فرمیک آیزنشتاین از همین توانایی برای روایتی ایدئولوژیک و ساده استفاده می کند که قدرت اثرگذاری اش نه به دلیل مضمونش بلکه برای ساخت هوشمندانه ی فرمال آن ست که جایگاه های تنش را تقویت می کند.
نقد مبتنی بر این واکاوی های نحوی در عبن نامحدود بودن از پیچیدگی بیشتری هم برخوردار ست که از جنبه ی منفی به یک دوره ی ارزیابی نیازمند ست که برای نوشتن شعر به سبک فوری و بی واسطه کابوسی ست منطقی؛در مقابل آن برای شعر به مثابه متن زیبایی بخش به شیوه ی "فرم" عرصه ی بسیار بالنده ای را به وجود می آورد.
مرحله ی ابتدایی می تواند در بوطیقا اتفاق بیافتد،این درجه ی هوشمندی که خود را متعهد به امر زیبا – که نهایی اما بی واسطه ست- می داند،تجربه ی ارزیابی آفرینشگری را فراهم می آورد اما مرحله ی مهم تر و اساسی تر در نفد ادبی گنجانده می شود که با فاصله ی ابدی وارد بازی می شود و پیچیدگی ها را چند برابر می کند با کشف دسته ای از آنها.
محافظه کاری آفریننده ی "ترس" ست، و ترس بیشتر محافظه کاری ِ بیشتری ایجاد می کند. در چنین دور مضاعف کننده ای قواعدی تثبیت می شوند تا خطرات احتمالی رفع شوند ، اما این قواعد کیفیتی تحکم آمیز دارند و عدول از آنها ترس بی قاعده مندی را ایجاد می کند.
انسانهای دیگر قویترین دشمنان ممکن هر انسانی ند، "اجتماع" در یک زمینه ی تضادآمیز کاری برای رفع ضرورت دگرکشی یا دگرآزاری نمی کند بلکه به شما دیکته می کند که جمعی شوید و قواعد جمعی را بپذیرید تا متوهم شوید که ضرورت این قواعد از درون شما برخاسته است.
حکومتها به داشتن اسلحه و نیروی نظامی برای دفاع در برابر خود موظف یا تشویق می شوند ، اما این "قاعده" کمکی به ایجاد صلح نهادینه و پایدار می کند؟
سوال بالا نشان می دهد که قواعد جمعی ای که در برابر دگرآزاری سکوت می کنند حتی با وجود جهانی بودن پوچ و جنگ آور ند.
اما گونه ای محافظه کاری که از تجربی شدن تغذیه می کند و قائل به تغییرات کوچک ولی پیوسته در قواعد جمعی ست ، و استدلالی مانند کاهش حداکثری زیانهای تغییر برای بیشترین افراد اقامه می کند باید روی مقدمه ای تاکید کند : چنین مسئله ای پس از یک تغییر" بزرگ" در جهت کم ترین میزان امکان نقض آزادی دیگران توسط افراد و دولت پدید می آید و در غیاب چنین بستری هر گونه محافظه کاری مبتنی بر تغییرات کوچک نه تنها کمکی به بهبود اوضاع نمی کند که باعث مستحکم شدن و ایمن شدن حکومتهای ناقض آزادی می شود.
یک نمونه فرضی-!- چنین چالشی را بازنمایی می کند : رژیم های توتالیتر برای دادن آزادیهای کوچک، بیشترین مقاومت را می کنند تا حتی اگر به حداقل میزان آزادی اجازه دهند، در همان حد باقی بماند و مانند یک غنیمت بزرگ تلقی شود که برای حفاظت از آن، باید محافظه کاری نمود و از آزادی بیشتر حرفی نزد.
اگوئیسم صادقانه و هولناک ترین آموزه ست ، چیزی را برای دیگری خواستن به میزان عدم امکان خروج از محدوده ی "خود"، غیر ممکن ست اما پذیرش این نکته به معنی رد ارزش اخلاقی چنین اعمالی نیست بلکه قرار دادن آنها در چشم اندازی ست که بی جهت "از خود گذشتگی"توصیف نشوند .
نگرشی به دین که بر انتحار به عنوان عملی دینی تاکید می کند، قدرت افسارگسیخته ی چنین رویکردهایی را ظاهر می کند : شما باید هر لحظه بتوانید از خود بگذرید، شما برای زنده ماندن خلق نشده اید ، احکام ما درباره ی زندگی نیست، از بدو تولد در آستانه احتضارید...
اما انتحار هم چنان خود محورانه ست، دو بعد متمایز عبارتند از : پوشیده ماندن و در نظر نگرفتن فردیتها- توسط سازوکار ایدئولوژیک - تا این درجه که صرفا برای مردن کاربرد پیدا می کنند و توانایی استفاده از آنها به صورت موجوداتی زنده را ندارد زیرا ایدئولوژی شان برای "زندگی" شکل نگرفته ست ؛ و اینکه خودمحوری یک تروریست به صورتی معکوس علیه خودش دست به کار می شود و "خود"، خود را از میان بر می دارد.
احساساتی که با همین الگوی انتحار ظاهرا از خواستن همه چیز برای دیگری – یا برای "ما"یی که وجود منطقی ندارد - ، حکایت می کنند گرچه خودمحوری آشکاتری نسبت به انتحار دارند اما همان قدرت پوشیده نگه داشتن "خود" توسط خود را حفظ می کنند.
با پذیرفتن خود محوری دیگران به جای تعارف و خودفریبی، "سرد" تر می شویم اما اخلاقی تر خواهیم زیست.
با سیاست برخلاف ادبیات، تنها درگیری منفی دارم به این ترتیب که اگر قدرت سیاسی نمی تواند وجود نداشته باشد باید تا حد امکان آنرا محدود نمود، "دولت" برخلاف " حکومت " که شیوه ی اعمال اساسی تری دارد و به آسانی قابل تحدید نیست باید جز در موارد ضروری و در بستری معین امکان دخالت در روندهای خود انگیخته – بازار آزاد و جامعه مدنی- نداشته باشد. حکومت گرچه قدرت سیاسی پیچیده تر و خشن تری ست اما چون غیر ضروری ست و الزاما یکبار و برای همیشه برطرف می شود ،به ملاحظه ای محتاطانه نیاز دارد ، وبه رفع آنچه و در آنجا که آنرا ضروری می بیند مربوط ست : فرهنگ-سیاسی-مستبدپرور.
حوادث اخیر در مجموع آنقدر مثبت بود که می شود از آن با عنوان یک اتفاق بهبود بخش در فرهنگ سیاسی نام برد ، اما هنوز صرفا چیزی به " جریان" افتاده ست؛ مسئله ی نوع قدرت سیاسی در همین چرخش از نگاه صرف به دولت- بدون در نظر گرفتن حکومت سیاسی – معطوف به رفع حکومت شده ست – چیزی که در اصلاحات مورد اغفال واقع شد و همزیستی دولت مدرن و حکومت پیشا مدرن را ممکن می دانست که نهایتا به مرحله ی وحدت بخش دولت و حکومت سیاسی رسید.
شعر با هاله های غیر قابل نفوذش چگونه می تواند ابژه ای ممتاز برای نقد ادبی باشد؟
برای پاسخ به این سوال دست کم دو جنبه باید مورد تاکید قرار گیرد :
1.پوئتیک شعر می تواند به اندازه ی شعر ابهام آور باشد اما بررسی استتیک آن از آنجا که با یک فاصله ی ابدی با اثر آغاز می شود می تواند روشمند تر شود به همین ترتیب اگر شاعری بخواهد پوئتیک خود را روشمند نشان دهد باید بتواند مسائل بسیار متراکمی را میان خود،پوئتیک و اثرش حل کند یا آنها را در آستانه ی حل شدن قرار دهد : منطقی شدن متودولوژیک .
2.منتقد ادبی و شاعر دو طرف یک نزاع ادبی نیستند و در یک ردیف هم قرار نمی گیرند پس نقد ادبی و شعر هم باید بتوانند این تمایزات را بروز دهند : شاعر گرچه می تواند از هر جایی شروع کند اما منتقد نسبت به اثر یک موقعیت تاخیری دارد و نسبت به دریافت زیبایی شناسانه ی آن موضعی فراتر می گیرد و در یک اصطلاح عمومی با "تحلیل"اثر –یا مدلی تحلیلی متناسب با ظرفیتهای اثر-درگیر می ماند.
این دو جنبه می تواند این هاله های مبهم-به تعبیری غیر منطقی- را نه به عنوان ابژه های مستقیمی که همواره به لحاظ معرفت شناسانه محل تردید واقع می شوند بلکه در فرایندی مدل ساز و تحلیل گونه در دو بستر "شیوه ی بیان" و"نحوه ی دریافت زیبایی شناسانه" کد بندی کند- و البته مدل سازی این کانونهای ابهام به خودی خود مشروعیت منطقی پیدا نخواهند کرد و همواره باید به "فرض "وجود رابطه ای میان اثر و مدلش اشاره شود.